|
وقتی ستاره ی من شد ، هنوز هیچ تلسکوپی او را ندیده بود و یـا کشفش نکرده بــود .
وقتــی کهکشــان مـن بود ، هیچ منجمی هنوز ژی به بودنش نبرده بود .
وقتـی دروازه بان دروازه دلم شد هنــوز خطّ هیچ دروازه ای را نکشیده بودند .
وقتی دلم به چشمان او میدان داد هنوز کسی
درست نمی دانست دایره چیست
وقتی رنگین کمان صدایش کردم
همه به آن چیزی که بعد از باران در می آمـد می گفتند
مهمـان هفت رنگ ناخوانده
وقتی مجنونش بودم هنوز صحرا افتتاح نشده بود
وقتی او معشوق من شد هنوز نیمی از عشق برای کل دنیا ناشناخته بود
وقتی مخاطب نامه های من شد همه برای پرسیدن حال دیگری
از پروانه ی بنفش کمک می گرفتند
وقتی صدایـش کردم هنوز کسی معنی انعکاس صدا را نمی فهمید
من در کوه صدایش کردم و همه از صدائی که برگشت ترسیدند ، جز من
و مـن شادمان از اینکه هیچ رقیبی او را از من نمی دزدد
وقتی عــاشقش شدم همه خواب بودند .
وقتی پیدایش کردم همه گمشده بودند.
وقتی دنیای من شد همه فکر میکردند دنیا یعنی یک عالمه انسان
وقتی نوشتم رفتنش آتش به جانم می زند
همه فکر می کردند تنها چوب می سوزد
بی آنکه بدانند گاهی
از آتشِ بسیار است که انسان چوب میشود .
اما ...
او.....
وقتی همـه ستاره شدنش را فهمیدند کــم شد و
حتی فرصت شمـردنش را هم از من گرفت .
وقتی همه از کهکشــان شدنش آگـــاه شدند غیب شد
جوری که با تلسکوپ هم دیده نشد .
وقتی همه دروازه بانــی را از او یاد گرفتند خطّ دروازه ی دلم را پاک کرد
یادش رفت زمانی کــه دریا صدایش می کردم عده ای
در حـال کندن چــاه برای رفع تشنگی بودند
و جرم مـن این بود که آنقدر در دریــا شدنـش محـو بودم کـه
فرامــوش کردم برایش بنویسم
( تو اقیانوس منــــی )
او بزرگ شدن را از وفا بیشتر دوست دارد ،
باشد بزرگ شود ، مثل دنیای من که می گفتم اوست .
من هم کوچک میشوم ،
آنقدر کوچک که در قلبش مرا گم کند و
تا ابد بدنبال من کوچک شده بگردد .
زمانی که فرماندهی مرا با زیرکی به دست گرفت،
به پلکهایم دستور داد که باز شود تا او را بهتر ببینم
بـه دستانـم دستور داد که در برابر دست هــای مهربـــان دیگــر سـرد شوند ؛
به گوشهایم فرمان داد که صدایش را بشنونــد تا
صداهای آشنــــای دیگــــر را بر من غریبه سازد
و به قلبم دستـــور داد که بلرزد و گـرفتار شود
تا از ورود قلب های دیگر جلوگیری کند.
اما ...
افسوس . . . وقتی حس کرد چشمانم برایش سو سو می کنــد و
می خــواهند بــرای آرامــش او را در روز ببینند ،
نـور آفتاب را صـد برابر کرد .
سـردی دستانم را با خار کاکتوس های وحشی عوض کرد.
جـای صدایش را در گوشهــایـم به تیـک تیـک سـاعت انتظـــار داد و
وقتی فهمید که قلب من است
به خود ضربه زد تا بمیرم.

|