|
از امروز به بعد میخوام از برق چشمات بنویسم
اون چشمهایی که دیگه برق زیبایی و سادگی و
دوست داشتن توش نیست
نمیدونم چرا ؟؟ واقعا نمیدونم
مگه من چی گفتم ؟؟ مگه چی ازت خواستم ؟؟؟
جز اینکه خواستم خوبی ها رو نشونت بدم
و خواستم خوب باشی ؟؟؟؟
من دوستت داشتم و عاشقت بودم
ولی نه یک عاشق کور
من یک عاشق بینا بودم ، که دوست داشت !!!
چرا اینقدر با بدیهات اذیتم میکنی؟؟؟؟؟؟
من عاشقی بودم که بدی ها رو میدید
اما اونا رو به خوبی تعبیر میکرد
و فقط خوبی هات رو حس میکرد
ولی نخواستی بفهمی !!!
بفهمی که تا یه حدی صبر میکنم
تا وقتی صبر میکنم که خوب باشی
نمیخوام دوستم داشته باشی!!!
چرا ؟؟ نمیدونم !!!!!!!!!
منکه تو رو دوست دارم و
خودتم خوب میدونی
و
سن ، زمان ، آدم ها ، خوبی ها و یا بدی ها
نمیتونن عشق من رو نسبت به تو کم بکنن
یه توصیه :
فراموش بکن بدی ها رو -فقط خوب باش
خوبه خوبه خوب
پاکه پاکه پاک
مثل گذشته
مثل روزای اولی که باهات آشنا شدم
نمیخوام بد باشی
درست دیگه به ظاهر منو نداری
اما همیشه دلم باهاته و نگرانته
نگران اینکه نکنه بد بشی
نکنه دنبال بدیها راه بیفتی
نکنه پات بلغزه
نکن.............
میخوام مثل اسمت بزرگ باشی و پاک و خوب
هرچی خواستم ازت که اجابت نکردی
لااقل این خواستمو رد نکن
اونم بخاطر خدا نه بخاطر من
بخاطر خوبیهای گذشتت
که دیدم و فهمیدم که چقدر پاکی
میخوام همیشه خوب و پاک باشی
مثل قطرات باران
مثل گلها
مثل فرشته ها
فرشته نجاتم همیشه فرشته بمان و
از شیطان دوری کن.
راستی یه وقت نگی اصلا به تو چه مربوط
که من چجوریم
تو که دیگه پیشم نیستی
پس برات نباید مهم باشه
نه عزیزم مهمه خیلیم مهمه
چون
دوست دارم و طاقت ندارم بد باشی
میخوام همیشه خوبیهات
زبانزد خاص و عام باشه
اینو بدون اگه بد بشی اون روز روز مرگ منه
پس پاک باش و پاک بمان
تا منم همیشه زنده باشم
تو که نظر کرده فاطمه زهرائی

|