|
امروز همه جا نمی دونم چرا بوی عید میداد....
از خونه که اومدم بیرون هوا بوی بهار میداد خیلی زیاد...
همینطور که راه می رفتم چشمامو بستم....
یهو احساس کردم روزای اول فروردینه...
وای تازه اسمون هم انقد خوشگل بود....
دلم میخواست می تونست برم تو اسمون بشینم....
بهار که میاد دل من یه طوری میشه....
وقتی درختا سبز میشن دوست دارم وسط درختا انقدر بدووم
که اونا هم به دویدن بیفتن...
چشامو می بندم و میشمرم....
می دونم که زودی باید چشامو باز کنم چون بهار اومده و نشسته کنار دستم...
چادر سبزشو پهن کرده و میگه بفرمایید سمنو ....
دستاشو که بگیرم شکوفه میدم .... هزار تا..... شکوفه های سفید و صورتی...
از شکوفه های سفید سیب میدم.... سیب عشق....
از شکوفه های صورتی.....میوه عشق درمیاد... خود خود عشق...
دامنتون رو که پهن کنید به همه یکی میرسه....
اونوقت منم مثل بهار چادرم رو می تکونم و یه دنیا میوه عشق میریزم تو دلاتون....
تازه ماهی گلی ها رو هم قسمت می کنه...
با هر شکوفه یه ماهی گلی کوچولو بم میده...
منم ماهی گلی ها رو نگه میدارم با میوه میریزم تو دامنتون...
ماهیا رو نگه دارید... هر کی ماهیش گلی تر باشه
سال دیگه سهم بیشتری از عشق می بره...
اگه خدا بودم انقدر عشق تو دامنتون می ریختم
که همتون با بهار سبزشید
سبز سبز سبز سبز

|