|
مامان خوبم ، دلم واست تنگ شده .آخه تا کی باید دور باشیم از هم ؟
تا کی منو تنهایی ؟ تا کی منو بی مادری ؟ تا کی باید این داغو به دل بکشم ؟
تا کی باید حسرت دیدنت رو داشته باشم ؟ ببخشید بلد نیستم کلمات بهتری بکار ببرم .
آخه تو باید بودی که یادم میدادی .هنوز خیلی کوچیک بودم که رفتی .
چه زود گذشت سالهای مادر داشتن. چه زود گذشت سالهای دست تو دست
پدر و مادر داشتن .آخه سهم من کم بود .
منم مثل بقیه سهم بیشتری میخواستم از این نعمت خدا
چه زود گذشت چند لحظه با تو بودن اما چه دیر میگذره لحظه های تنهایی .
دیگه تو خوابمم نمیای . مگه چه بدی کردم بهت ؟ مگه چه نافرمانی کردم که
از دیدنت تو خواب هم محرومم میکنی ؟ یه شب توی خوابم دیدمت از اون
به بعد هرشب به امید دیداری دوباره با تو چشمام را هم میگذارم
اما انگار دیگر تو مرا لایق دیدار حتی در خواب هم نمیدانی...
مامان دلم تنگ شده واسه اینکه اسمم رو از دهن تو بشنوم .
دلم تنگ شده واسه شونه زدن موهام به دست گرم و مهربون تو .
دلم تنگ شده واسه آغوش گرمت دلم تنگ شده واسه بوسه زدنت
به پیشونیم و گونه هام .دلم تنگ شده واسه خونه ای که تو مرتبش می کردی .
واسه بوی خوش غذایی که با دستای رنج کشیدت درست میکردی .
واسه لباسای اتو زده ای که دست تو بهشون می خورد و صافشون میکرد.
کاش بودی و دلم رو که از نبودنت چروک شده و پژمرده با
اتوی دستات گرمت صاف میکردی .
مامان یعنی در کوچه پس کوچه های رویاها هم تورا نمی تونم ببینمت ؟
یعنی دیگر حتی نمیتوانم صدای زیبای قدمهایت را در عالم رویاهام بشنوم ؟
تنها جاهایی کــــه هر روز تو رو بیشتر از قبل احساس میکنم
یکی اطاقک تاریک قلبم است و دیگری باغ زیبای خاطراتمه
جای خالیت هر روز بیش از پیش در زندگیم حس میکنم .
مگه نمی دونستم که یه دختر تا آخر عمرش به وجود مادر نیاز داره ؟
مگه نمیدونستی که همیشه باید راهنمام باشی ؟
همیشه در میخونه عاشقم جات خالیه... جامت را کنار گذاشته ام
مهربونم تا لحظه ای که بر گردی...
کاش میومدی ای مهربونم . ای که با همه مهربون بودی
پس چرا با فرزندات نامهربونی کردی ؟ چرا تنهامون گذاشتی ؟
میدونم رفتی مهمونی کسی که تو رو دعوت کرده که دیگه تو
این دنیای نامهربون نباشی و دیگه از سختی های این دنیا راحت بشی
میدونم خدا زود تورو برد که زود جواب خوبیهات رو بده و
از این دنیای کثیف راحت بشی
اما تو که بی فرزندات قدم از قدم بر نمیداشتی .
تو که جونت به جونمون بسته بود
تو که هیچوقت دلم ما رونشکوندی . حالا هم بزرگی کن و بیشتر این دل رو نشکن
این دل تنگ و شکسته از دوریت رو نشکن.
بیا و با بودنت بست بزن به این دل از هم پاشیده
می مونم منتظرت تا همیشه هر چند میدونم این رفتنت دیگه بازگشتی نداره
دیگه بدون تو زندگی هم زندگی نمیشه...
اینو و بدون اگر به ظاهر زندگی میکنم اما به خاک پات قسم مرده ای بیش نیستم
آخه یه فرد با نفس و با قلب زنده است
اما تو که نفسمی و نیستی
تو قلبمی که دیگه نمیطپه
پس من مرده ای بیش نیستم
جونم فدات فدای خاک پات
انتظار دارم هرچه زودتر از منم دعوت کنی بیام پیشت
پس منتظرتم تا دعوتم کنی به زودی
دیگه بی صبر شدم دیگه طاقتم طاق شده دیگه نمیتونم
نمیتونننننننننننننننننننننننننننننم |