|
گفتم اي ساده دل ساده فراموشش كن
تا كجا چشم برين جاده فراموشش كن
دست بردارازاو خاطره بازي كافي است
فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن
مردمان نگهش قله نشينند هنوز
دل كه در دره نيفتاده فراموشش كن
گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدش
دل ولي گفت نشو ساده فراموشش كن
به شما بر نخوردپاي غزل بودوشكست
اتفاقي است كه افتاده فراموشش كن

درسته فراموش كردن فقط گفتنش آسونه ولي...
ولي وقتي مجبور بشي ...يا مجبورت كنن ...
اونوقت از روي جبر هم كه شده مجبوري فراموش كني ...
تا حالا كسي نبوده كه فراموش كردن كسي يا چيزي
واسش راحت بوده باشه...
ولي خيلي ها بودن كه تونستن فراموش كنن ...
چه با سختي...چه با راحتي...
اينها رو گفتم تا كساني كه مجبور به فراموش كردن چيزي...
يا كسي هستن..
يه خورده راحت تر باهاش كنار بيان....ولي بازم ميگم .....
واقعا سخته ....خیلی سخته – خیلی ........ |