|
ميرسم از پيچ كوچه خسته تر از هر زماني
آه از اين كوچه ها و خاطرات جاوداني
من فقط يك بچه بودم دختري سرشار احساس
عاشق پروانه ها و عاشق بوي گل ياس
تو ولي شيطان و مغرور .مهربان و خوب بودي
غير از آن ديوانگي ها ساده و محجوب بودي
عصرهامان توي كوچه .به .چه معصومانه بودند
آرزوهاي دل ما كوچك و در دانه بودند
توي عمق چشمهايت موج ميزد مهر و خوبي
من عروسك داشتم .تو يك تفنگ سبز چوبي
روزها مان غرق رويا ميگذشتند از پي هم
آه!ما بي درد بوديم .بچه هايي شاد و بي غم
تا كه روزي توي كوچه پر شد از بوي جدايي
بوي رفتن از ديار روزهاي آشنايي
من شنيدم مادرت گفت مي برندت سوي غربت
تا كه درس خواني دور از اينجا.توي غربت
گرچه كوچك بودم اما.غم به قلبم چنگ ميزد
وحشت نام جدايي توي گوشم زنگ ميزد
وقت رفتن بود و شايد؟ وقت يك آغاز ديگر
يك شروع سرد و پر درد.وقت يك پرواز ديگر
گفتي اما وقت رفتن .منتظر باشم برايت
توي قلب كوچك من ثبت شد رمز صدايت
رفتي و بعد از تو كوچه همدم تنهايي ام بود
ياد تو ياد تفنگت درس رويا يي ام بود
سالهاي دوري تو . مثل شب آهسته مي رفت
درد دوري در تن من مثل تب آهسته ميرفت
سالها اما گذشتند .سالها ي بي قراري
سالهاي سرد پاييز .سالهاي بي بهاري
رفتي و اما به جايت سايه اي با قلب سنگي
من به جز پوچي نديدم از پس اين قاب سنگي
اين زمان يك كوچه است و سايه اش با رنگ غربت
غنچه عشق تو پر سرد در دل تاريك غربت
مي رسم از پيچ كوچه مثل يك روياي كوچك
آشناييها همان بود .يك تفنگ و يك عروسك

|